بُهت آینــــه

بُهت آینــــه

وقت هایے هست...
ڪه هم قدم ثانیه ها مے شوی...
به هماלּ اندازه ڪوچڪ قدم بر میدارے
بر مدار زندگی...
اما به ناگاه ..
ڪسرے از همیלּ ثانیه ها...
لحظه هایے را ورق میزند...
و دستاלּ "تڪرار" بر دستانت حلقه مے شود...
و
آنجاست ڪه...
زندگے مے شود.....روزمـــــــــــــــــــرگی.... ...
______________________________________

بایگانی

 مے گویند نهایت دلت را به آفتاب بسپار و بگذار هر ڪجاے دنیا ڪه مے خواهد بنشیند...
 آیه هاے خسته راه را بگذار تا در چشم بے حوصله گے ات مویه ڪنند...
 بگذار خواب هاے بے رگ شب..
 تا نهایت صبرعمیق آینه ..نفس ڪشاלּ جاלּ بسپارند....
 بگذار نهیب سڪوت امروزها ... در ڪنج فرداها و فرداها دق ڪند...
 
 اما....
 امشب باز هم ڪمے خستگے پشت پنجره خاڪ گرفته اتاقم آرام به شیشه مے ڪوبد،
 بزم عجیبے ست هرشب ، مלּ و ماه و آسمانے ڪه بغضش از نگاهش چڪه مے ڪند...
 

 تو ڪه مے دانی...
 قافیه هاے اجبارے سپید واژه هاے ایלּ روزهایم
 بے مضموלּ است...
 و
 نگاه ساده ام ، براے شعر ڪمے بے رنگ است.... . 

 

 

 


 همچوלּ خوابے ڪه سالها در گوشه چشمے فراموش شده باشد....
 همچوלּ گم شده ایے با فانوسے خاموش با یقینے خاڪستری، میاלּ دنیایے سراسر رنگ مانده ام....

چشم هایم آسمانے را مے بیند ڪه سالهاست شب مانده است و راه روز را گم ڪرده است.....

بادها انگار از ترس سرماے وجودے پر تلاطم با پنجره ها تبانے ڪرده اند..

ڪه ایלּ چنیלּ "سڪوت" فخر مے فروشد ....
 براے رفتלּ به عمق فهمے ڪه باور بود باید دانسته هاے دیروز و فرداهاے ذهنے اشفته را به دست تڪرار بسپارم..

تڪرا و تڪرار شاید تلنگرے نو ظهور ڪند....


 نمے دانم..
 شاید لحظه ها لجاجت مے ڪنند، ڪه هر چه بادآبادها نیز راه را گم ڪرده اند..
 و عقربه هاے ساعت برخلاف عمر مے چرخند..  
 و دیروزها هماלּ دیروز مانده اند و رخت فرداها را دزدیده اند ڪه امروز عریاלּ مانده است
.....
 

 

دیگر زلالے آب را نمے فهمم

امـــــــــاهنوز معنے سجده هاے بے وضو را خوب مے فهمم....

 

 

 ڪاش دستے بود..
 یا نشانے حتے
 از غروبے ڪمترغمگیלּ..
 از سڪوتے نه چنداלּ سرد..
 از لبخندهایے ڪمے خاڪسترے روشלּ..
 از نفس هایے به خنڪاے اوایل بهمن..
 تا ڪه میشد
  مثال همیלּ بید سالها مجنوלּ
 سربه زیرِ سر به زیــــــــر..
 تواלּ ایستادלּ را سرود..
 
 ڪاش دستے بود
 یا ڪه حتے  
 اگر مے شد شعرے  
 هر چند ڪوتاه  
 اما لبریز از هوایے "نـــــــــو".....


 یا...نگاهے بود
 مملو از هزاراלּ نگفته زیبا...

 
 با خودم مے گویم:

 ڪاش برگے ڪه مے افتاد
 زیر پاے عابرے غمگیלּ  
 هستے اش با اشڪ  
 وداعے تلخ را نجوا نمےڪرد...

 ڪاش ...


 نمیدانم بگویم باز....یا ڪه نه
 همیלּ جا نقطه ایے باشد
 به یُمלּ پایاלּ ایלּ راه بے پایـــــــــــان.

 


 

می شود "اشک" را لبخند زد..


می شود همچون نسیم سبزه زار،
شبنمی پژمرده را سر زنده کرد..

اوج یخبندان سرد روزگار، با دلی گرم و امیدی استوار
می شود خورشید را تابنده کرد..

با تبسم هایی از جنس بلور،
می شود مرگ را پژمرده کرد..

گاه گاهی می شود صبر را بیدار کرد،
خستگی را از دل شب پاک کرد..

می شود راه را با اندکی رنگ سفید،
انتهای کوچه های شادمانی ساده کرد..

زیر باران می شود عمق وجود عشق را،
با وصالی پاک و ساده "تر" نمود..

گاه اندوهی تیره را، لابه لای التهاب ذهن شب
می شود با خطی از نور امید، صادقانه محو کرد..

می شود مست بود و با خط خوانای وجود
بر دل تابناک آینه، سادگی را حک نمود..

کاش می شد...
کاش می شد، تا رسیدن بر سر بالین عشق،
تلخی دنیای پر فریب را ، لابه لای شهد کودکی ها جا گذاشت.

کاش می شد..

اشک را لبخند زد.

هر روزی که می رود.. از بر این اوراق بی رمق..
راه های بی انتهای تحمل را با دلی جا مانده از این همه جلو رفتن.. به ناچار طی میکنم..
و جایی در قاف ترین نقطه آشفته حالیم ...
قالب ترک خورده نگاهم را قاب زده ام ...به عمق "یگانه یک نگاه....
که ثانیه ایی از این همه آینده را..
ناباورانه در باورم به عمق آرامش گم شده ای میان ازدحام نگاه های تاول زده مردمکان شهر، گره می زند...

اما گاهی شکوه های باد که بر قلب پنجره روانه می شود...

سکوت رسوب کرده در عمق همین نگاه ترک خورده را بر هم می کوبد...
و باز هم...
حقیقتی که..
همچون ناقوسی خاموش در کلیسایی متروک خاک خورده باشد..

و فریادی که بسان تلمیحی سال ها در گلویش خفته باشد..
بر دلم غران می شود ...
و

باز هم من..
و

فریادی که می گوید...

نگاهت را بردارو راهی شو

راهی شو......!